|
به نام خدا
اول بگم شرمنده ي همه ي اونايي که از پست هاي طولاني خوششون نمياد ولي اين ديگه آخريشه...!
این قضیه یه اصل داره که آخرش عارضیم!
يک هفته قبل از امتحانات مصادف با دهه ي اول محرم...
با هيجان عجيبي وارد اتاق شد
_خاله!يه کاغذ بهم مي دي؟ مي خوام از روش مداحي بخونم!!
_بيا خاله اين قبض آبه! واسه هرکي از روش بخوني اشکش در مياد!!
چند ثانيه ي بعد...
_کرب و بلا اي کـــــــاش من مسافرت بودم.....محرمي کاش ميــــــشد که زائرت بودم...
واي که من فنا شدم...کتاب و دفتر و انداختم و اومدم بيرون تا ازش فيلم بگيرم!!با اينکه نسبت به پارسال فقط يه سال بزرگتر شده اما شناختش نسبت به امام حسين(ع) و عشقش به محرم خيلي بيشتر شده...(دست مريزاد آبجي!)
هفته ي امتحانات...
ساعت 5 از دانشگاه اومدم.امتحان انديشه ي اسلامي داشتم و فردا صبح امتحان فيزيک هاليدي دارم!!!!(عمق اين فاجعه رو هرکسي نمي تونه درک کنه!)
ساعت از 9 شب گذشته..
_محمد حسين! لطفا اينقدر اون پنجره رو بازو بسته نکن! يخ کردم!!
_آخه اين مگسه گير افتاده نمي تونه بره بيرون...
_بي خيال شو بيا بشين نقاشيتو بکش!اون مگسه هم حقشه!اصلا با اجازه کي اومد تو؟؟!!
_
.
.
.
_مي شه وقتي داري نقاشي مي کشي آواز نخوني؟!!..داري اعصاب منو شخم مي زني..!!!
_چخم(!) مي زني يعني چي؟؟!!
_توروخدا پاشو برو بيرون.من فردا امتحان دارم ..اصلا برو اتاق دايي جون! برو پيش اون خاله!
_اون خاله در اتاقش رو قلف(!) کرده..دايي جونم هنوز نيومده!
بهش بر خورد...رفت بيرون..دلم براش سوخت!
نيم ساعت بعد...
صداي اخبار و و قايع غزه هنوز شنيده ميشه..ناگهان در اتاق بصورت کاملا غيرانساني باز مي شه و قلب من عينه عين گلوله هاي مسائل هاليدي با سرعت نور بطورقائم پرتاب ميشه تو دهنم!!
_بيا مي خوايم شام بخوريم..!!
چشمامو بستم.غيظم رو کظم مي خواستم بکنم که ناخود آگاه صداي بنفشي از حنجره ي من پريد بيرون :
_ مـــــــــن شــــــام نمــــــــــــي خورم!!
چشمامو که باز کردم طرف فرار کرده .. بيچاره ترسيده بود...
ساعت کم کم داره به يازده نزديک ميشه و چگالي پلکها رو به افزايش!!
در بصورت غير انساني تر از دفعه ي قبل باز ميشه و گرد خواب به شدت از روي چشمها تکانده ميشه!نگاه چشم هاي خون گرفته وصل به وجود پسرکي 5 ساله که تندتند نوک پا راه مي ره و بدون اينکه نگاهي به من بندازه يه دونه سيب ميذاره بالاي ميزو سريع از حيطه ي اون نگاه خيره فرار مي کنه!!
الهي خاله فداي چابکي ات شود...!!
ساعت کم کم داره 12 ميشه .از حرفاش مي فهمم که مي خواد بياد براي خداحافظي..
در اتاق آروم باز ميشه يه صورت با يه لب غنچه اي و دو رديف دندون و يه دماغ نقلي سرک ميکشه تو اتاق!چشم و ابروش زير کلاهش گم شده!
_برات دعا مي کنم امتحان فردا رو بيست!!بشي!....خدافظ!
اين يعني خواهر گرام بنده هم نمي دونه هاليدي يعني چي مي گه برو بگو 20بشي!!!
صبح فردا بعد از امتحان فيزيک!
امتحان از ساعت 30/8شروع شدو تا 1 بعد از ظهر ادامه داشت!
زمان امتحان گوياي کيفيت آن خواهد بود به گمانم!
خب حالا بريم سراصل موضوع!
این پست آخر بود....
مدد زغير تو ننگ است ...يا علي..مددي!
|