اللهم بلِّغ مولانا...
شب رو تا دم اذان صبح بيدار مي موني و بعد از نماز خيلي احساس خستگي مي کني ...سرتو که مي ذاري رو بالش ...رفتي...يه چيزي چشماتو مي سوزونه و اذيتت مي کنه...روحت که بر مي گرده به بدنت مي بيني تاريک خونه ي چشمت هم يه جورايي نارنجي شده ...به زور پلکاتو از هم دور مي کني و مي بيني که طبق معمول پرده کنار کشيده و خورشيد خانم دوباره بازيش گرفته...
بعد از يه رب کش و قوس خودتو به زور بلند مي کني و ساعت گوشي بهت مي گه يک و نيم ساعت واسه حرکت وقت داري...پا مي شي مي بيني که همه رفتن . دست و صورتت رو که شستي صبحانه اتو!!!مي خوري و ظرفاي تو ظرفشويي رو مي شوري و بعد از اتو کردن لباسا و بعد از کلي اين اتاق اون اتاق کردن بالاخره آماده ي رفتن مي شي...و قبل از رفتن اونقدر نق مي زني سر مامان که چرا ظرفا رو نشسته و بابا که چرا پول منو نداده و خواهرت که چرا جوراب منو پوشيده
و.....(1)
از در خونه که ميري بيرون مادربزرگت رو مي بيني که سبد سبزي هارو پايين ميذاره و چشماشو ريز کرده و داره با کليد و قفل در خونشون ور ميره...آخه تازگي ها مجبور به اين کار شده..تا چند ماه پيش يکي تو خونه بود که بي صبرانه منتظر برگشتنش بود و حتي گاهي اوقات دم در وا ميستاد تا عزيزش برگرده....و الان .. مي ري و در رو واسش باز مي کني و التماس دعا نگفته کلي خير و سلامتي و موفقيت نثارت مي کنه و تو ديگه انگار نيازي به صدقه دادن نمي بيني!!
سوار واحد مي شي و راه مي افتي...بين راه يه پيرزن با يه بغچه و چادر به دندون و عينک به چشم سوار ميشه و هي مي خواي پاشي و جاتو بدي بهش و هي تعلل مي کني ...همينکه مي خواي پاشي آقاي جلويي ات پا ميشه و ...اونقدر تو دلت به خودت لعنت مي فرستي
که انگار اون آقائه مي شنوه و مي خواد آرومت کنه که مي گه : شما بشين دخترم ...من همين جاها پياده مي شم...و انگار يکي داره تو گوشت جيغ مي کشه " السابقون السابقون...اولئک المقربون.." (2)
دلت مي خواد هيچ وقت گوشات تيز نبود...دلت مي خواد گوشاتو بگيري نشنوي اين دختر پسر پشت سريت چه لاوي واس هم مي ترکونن و دلت مي خواد باورت بشه که اينا زن و شوهرن و اصلا ربطي نداره که چرا پسره نمي دونه باباي دختر چي کاره است يا چنتا داداش داره!!!!
به ترمينال بابلسر که مي رسي تند تند پياده مي شي تا از تاکسي ها جانموني...
بگذريم که توي تاکسي چي ميگذره که اون خودش يه پست ديگه ميخواد...
جلوي دانشگاه پياده مي شي و تا پاتو ميذاري تو،صدا از تو بلندگوي مسجد دانشگاه با زار مي خونه : " اللهم نشکو اليک فقد نبينا و غيبت ولينا.....و کثرت عدونا و قلّت عددنا...."
مي ري و از رکعت دوم نماز با جماعت مي شي و نماز که تموم ميشه تازه يادت مياد که داشتي با کي صحبت مي کردي...تو درميان جمع و دلت...(3)
حوصله ي سلف و ناهار رو به هيچ وجه نداري مي شيني يه گوشه و منتظر تا ساعت 1 بشه وبري کلاس...تازه يادت مياد که شماره ي کلاسو نداري...کيفتو زير و رو مي کني ميبيني گوشي رو هم نياوردي...با کلي منت و شرمندگي از يکي گوشي قرض مي کني تا زنگ بزني از زهرا بپرسي کدوم کلاسي...
ساعت 5 دقيقه به يکه و تو داري ازين کلاس به اون کلاس اين دانشکده به اون دانشکده دنبال کلاست مي گردي...و کلي تو دلت نثار زهرا مي کني که حتما عمدا منو گذاشته سر کار همين امروز که حوصله ي هيچي رو ندارم.
....(4)
هرجوري هست خودتو به کلاس شيمي مي رسوني. آدم يا نبايد دبيرستان دبير خوبي داشته باشه يا اگه داشته ديگه تو دانشگاه گير يه استاد نوپا نيفته که يه ساعت بشينه واست مندليف بکشه و بگه Al چي ميشه Cu نماد چه عنصريه و آخرش کلي مرحبا آفرين بذاره کف دستت و تو شک کني به استاد يا مخت...!!!(5)
اصلا هيچ اهميتي نداره که استاد انديشه اسلامي ات نيومدو تو نيم ساعت علاف.!!!!!!!!
و اصلا دلم نمي خواست که مجبور بشم به چته چي شد هاي زهرا جواب ندم و اونم بزاره بره و تو مجبور بشي تنهاراهـــــــتو بگير ي و بياي خونه....
از ميدون کشوري تا خونه رو که پياده مياي يکي از بچه محلي هارو مي بيني حوصله سلام احوالپرسي و چي قبول شدي و چي شد که اين شدش رو نداري و سرتو مي ذاري پايين و انگار نه انگار که ديديش!!!(6)
مياي خونه خسته ... از گشنگي داري تلف مي شي اما بازم حوصله خوردن هيچي و نداري...يه کم استراحت مي کني و دم اذان راهي مسجد مي شي ...
راه خونه تا مسجد تنها راهيه که مي تونه تو رو ازين سر درگمي و بي حوصلگي نجات بده....درست مثل راه هتل تاحــــــــــــرم....
بعداز مسجد يه جورايي انگار يه جور ديگه مي شي و ... وقتي اومدي خونه دوباره مي شي همون دختر لوسه ي بابا و کلي زبون مي ريزي واسش تا هرجوري شده بخندونيش ...تا خستگي يه روز پرکار رو از شونه هاش برداري ... کاراش واسه بچه هاي مردمه .... خستگي در کردنش با من!(7)
بعد از اخبار به زور مي شيني سر سفره و يه چيز مي خوري و بعد از شستن ظرفا
!!مي خواي بري بخوابي که باز حس قوي و صيادانه ي مادرت تو رو به دام ميندازه که : تو امروز چته...تعجباي تو هم که اصلا اهميتي نداره و اون علامت سوال تو ذهنت که مامانت تو رو اصلا امروز نديده....
!!!! و ياد کلاغ سياه بچگي هات مي افتي و ...
ميري تو اتاق چراغو خاموش مي کني و راديو رو روشن... سرتو ميذاري رو بالش و دلت مي خواد دوباره نفهمي که کي رفتي...صداي راديو رو بيشتر مي کني :
" السلام عليک حين تقوم..السلام عليک حين تقعد..السلام عليک حين تقرءُ و تبيّن..السلام عليک حين تصلي و تقنت...السلام عليک ..."......
و دنيا خراب شدن روي سرت را قشنگ درک مي کنــــــــي......
امروز 27امين روز بود....فقط 13 روز ديگه مونده بود.....و تو باز ازين دخالت عدد13 که از اولين روز عمرت باتو بوده سر در نمي آري..!!
شايد 13 هزار گناه.....
شايد 13هزار بار توبه شکني...
شايد 13 هزار دروغ...
شايد 13هزاربار فراموشي....
تو رو ازين 13 روز جا گذاشته....تو فقط 13 روز با "زنده ماندن " فاصله داشتي....
فقط 13 عهد ديگر مانده بود......
و من امروز جا ماندم...مثل هميشه...
دليلش را نمي دانم....( به روي خودم نمي آورم..آن 7 تا را...)
* امروز فهميدم که هيچ عهدي نبستم...جز پيمان شکني...فهميدم که فقط منتظر ظهورم ...از حضور هيچ نفهميدم...هيچ!
* و اين جمله آزارم مي دهد : " يادمان باشد اداي نماز بعد از طلوع آفتاب ، قضاست..."
* تو مي گويي چه کنيم (نم)؟؟!!!!
* مکان جدید برای نطق پرانی!
* يا علي